روزنامه سازندگی

هنر و ادبیات موسیقی

منتشر شده در تاریخ دوشنبه 10 دی 1397 ساعت 12:8

جوان‏ مرگی که اسطوره شد/ چهارم دی ماه تولدِ داریوش رفیعی بود

چهارم دی ماه تولدِ داریوش رفیعی است؛ خواننده ‏ای که پس از یک قرن همچنان صدایش میانِ آوازخوانان خاص مانده است

سما بابایی ، روزنامه نگار؛ چهارم دی ماهِ یک قرنِ پیش بود که «داریوش رفیعی» در بم به دنیا آمد، همان‏ شهرِ «ایرج بسطامی»؛ جوان‏مرگی انگار سرنوشتِ محتومِ هر دوآوازخوان بود. «داریوش»‏ که روزگاری شهرتِ خودش و صدایش و زیبایی‏اش در پایتخت دهان به دهان می‏چرخید و هنوز که هنوز است داستانِ عشق‏های اسطوره‏ایش در یادها مانده، مرگی به زیبایی زندگی‏اش نداشت. «اسماعیل نواب صفا» - ترانه‏سرا- در کتاب خاطرات هنری خود با نام «قصه شمع» نوشته است: «پر از شوق و شور جوانی بود. قلبی به روشنی آفتاب داشت. وجودش سرشار از احساس بود. قامتی رسا و متناسب داشت. چهره‏اش مصداق سبزه کشمیر بود که صدها دل را به زنجیر عشق کشیده بود. با لهجه غلیظ و شیرین کرمانی سخن می‏گفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت. به‌تازگی به تهران آمده بود و کسی او را نمی‏شناخت. سن عمرش بیش از ۲۱، ۲۲ سال را نشان نمی‏داد. در حرکاتش تصنع و تکلف دیده نمی‏شد. در سال‏های ۱۳۲۶ و۱۳۲۷ خیابان‏های استانبول، نادری و لاله‏زار مجلل‏ترین و آراسته‏ترین خیابان‏های تهران بود. آن جوان سبزه‏رو و پرشور کرمانی ماشین قرمز رنگی داشت و گاه از ساعت ۱۰ بامداد که گردش یا خرید یا استراحت در خیابان‏های لاله‏زار، استانبول و نادری آغاز می‏شد، با اتومبیل زیبای خود در آن خیابان‏ها جولان می‏داد. کمتر کسی او را می‏شناخت ولی بعد از سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ که بعضی شب‏ها در رادیو آواز می‏خواند، مردم به‌تدریج با نام داریوش رفیعی آشنا شدند.»

این همان اتومبیلی است که «کوروس سرهنگ‏زاده» می‏گوید که یک روز آن را به دختری داد که از دیدنش به وجد آمده بود. از ماشین پیاده شد و کلید را به دختر داد و حتی پشتِ سرش را هم نگاه نکرد. پدرِ‏ «داریوش رفیعی»، لطفعلی رفیعی بود که در دوره‏ی ۱۴ مجلس شورای ملی از شهر بم به نمایندگی انتخاب شده بود و به همین‏خاطر با خانواده‏اش به تهران کوچ کردند. در همان سال‏های جوانی «داریوش» بود که به وسیله دوست و استادش «بدیع‏زاده» به طور مستمر در رادیو ایران برنامه اجرا می‏کرد و صدای دل‏نشین‏اش او را به شهرت رساند. می‏گویند «رفیعی» به صدا و شیوه خوانندگی بدیع‏زاده به خصوص گشاده‏رویی و مهربانی او علاقه بسیار داشت و «بدیع‏زاده» هم به قدری او را دوست داشت که داریوش در واقع جزو افراد خانواده او درآمده بود و اغلب شب‏ها و روزها در خانه او به سر می‏برد. او بعدتر با مصطفی گرگین‏زاده و مجید وفادار آشنا شد که حاصلش «زهره»، «شب انتظار» یا همان «شب به گلستان تنها منتظرت بودم» و همچنین «گلنار» شد. نواب صفا بر این اعتقاد است که او به خواندن اشعار محلی رغبت زیادی نشان می‏داد. صدایش گرفتگی و شور و حال مخصوصی داشت و در آوازهایش تحریرهای کمی شنیده می‏شود.

اما روزهای خوشِ زندگی او چندان نپایید، انگار همین زیبایی و شهرتش بود که کار دستش داد و حضورش در مهمانی‏های شبانه‏ی آن روزگار به اعتیاد مبتلایش کرد. نواب صفا تعریف می‏کند که روزی قرار بود پرویز یاحقی دو صفحه برای «موزیکال کمپانی» به مدیریت «عشقی» ضبط کند و یک روی صفحه، چهار مضراب سه گاه داریوش رفیعی باشد که طرفداران زیادی داشت. رفیعی گفته بود که من هم می‏آیم و ضرب چهار مضراب را اجرا می‏کنم. آن روز من و بیژن ترقی هم با پرویز یاحقی به منزل رفیعی رفتیم تا به منظور ضبط او را با خود ببریم. ساعت درحدود دو یا سه بعد از ظهر بود که به منزل رفیعی رسیدیم، دیدیم هنوز خواب است و سراپای ملحفه‌ای را که روی خود انداخته بود، از شدت مگس سیاه شده بود. اعتیاد زندگی او را تباه کرده بود. آن جوان خوش‌اندام و آزاده و مردم‌دوست از زندگی پریشان خود به عذاب آمده بود و به راستی در اواخر زندگی کوتاهش تحمل فرو ریختن شخصیتش را نداشت و مرگ را استقبال می‏کرد و دیدیم که چنین شد. به هرحال آن روز به استودیوی «موزیکال کمپانی» رفتیم و پرویز چهار مضرابش را اجرا کرد و چقدر هم خوب خواند.»

در زمانی که برای ترک اعتیاد در بیمارستان بستری شد، براثر تزریقِ آمپول آلوده به کزاز، به این بیماری مبتلا شد، «بیژن ترقی» - تصنیف‏سرا- درباره‌ی آخرین ساعاتِ حیات رفیعی می‏گوید: «صبح دوم بهمن بود، برف سنگینی می‏بارید و با اتومبیل خودمان، از جاده قدیم شمیران به‏سوی شهر می‏آمدیم، به ابتدای کوچه فردوس محل اقامت داریوش رسیدیم، دیدیم او به همراه مادرش و زنی که دوستش داشت به انتظار رسیدن اتومبیلی در کنار خیابان ایستاده است. بلافاصله توقف کردیم و از آنها خواستیم سوار بشوند تا به شهر برویم، داریوش در‏حالی‏که از درد به خود می‏پیچید، در کنار من قرار گرفت و به‏درخواست آنها به‏سوی بیمارستان حرکت کردیم. ظاهرا بعد از تجویز، آقای دکتر متوجه شده بودند که این درد کزاز است و باید واکسن بزنند، پیشنهادی که آقای لاریجانی مدیر داروخانه عدالت داده بود و مورد توجه دکتر قرار نگرفته بود. بدبختانه در این مملکت هنوز هم قانونی برای تعقیب این دکترها و اشتباهاتی که مرتکب می‏شوند وجود ندارد به هر صورت کار از کار گذشته بود، داریوش با همان حال نزار گفت: «بیژن این آخرین باری است که برف و باریدن برف را می‏بینم، دیگر زندگی من به پایان رسیده. دلداری دیگر چه فایده‏ای داشت، به بیمارستان رسیدیم، فورا تشخیص کزاز دادند، او را در اتاقی بستری کردند که همه پرده‏هایش سیاه رنگ بود، به علاج پرداختند ولی دیگر سودی نداشت.»‏

مادرش «بدرالسادات رفیعی» سال‏ها بعد درباره‏ی آخرین ساعاتِ زندگی «داریوش» گفت: «بعد از ظهر، داریوش در خانه بود، داشتیم حرف می‏زدیم. زیاده از حد خوشحال بود و داشتیم گل می‏گفتیم و گل می‏شنیدیم. مثل اینکه احساس کرده بود دارد همه چیز تمام می‏شود! همه حرف‏هایش بوی محبت می‏داد. بوی زندگی. شاید هم یک زندگی جدید. بدون قیل و قال. بدون حرف‏های نامربوط، بدون گرفتاری‏های خاص و عشق‏های نافرجام. راحت تکیه داده بود و حرف می‏زد. خوشحال شده بودم که داریوش این بامحبت‏ترین آدم زندگی‏ام راحت و آسوده است. ولی او داشت همه را گول می‏زد؛ آری گول می‏زد، حتی خودش را. چرا که ناگهان نشست و به من خیره شد و دستش را پشتش گذاشت. حالت درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و در حال فریاد و ناله گفت: تمام شد… خداحافظ و من یک دفعه وارفتم. با این صدا خشکم کرد. آتشم زد. نه، داریوش نباید تمام می‏شد؛ نباید محو می‏شد و از بین می‏رفت. به سرعت و با زحمت، او را به بیمارستان رساندیم. به من گفتند کزاز گرفته. داریوش رفیعی، داریوش من، آدمی که صدایش آتش بر جان‏ها می‏زد، کزاز گرفته بود. آن سوزن لعنتی، آن درد کشیدن‏های بی‏پایان، حالا به اینجا انجامیده بود؛ چه می‏شد کرد؟ چه کار باید می‏کردم؟ من نمی‏توانم درباره لحظات مرگ داریوش چیزی بگویم. نمی‏توانم حرفی بزنم… خاطره دردآلود مرگ داریوش، چیزی نیست که من ‏بتوانم از آن حرف بزنم. این دیگر معلوم است افسانه‌سرایی نمی‏خواهد. درباره مردی که هرگز دستش پیش کسی دراز نشد؛ هرگز خدمت کسی را نخرید و خودش دستیار و دستگیر بود… دیگر چه می‏توانم بگویم؟»

«نواب صفا» هم البته روایتِ خود را از مرگِ رفیعی کرده و نوشته است: «شب اول بهمن 1337بود آن سال تهران زمستان سختی را می‌گذراند برف زیادی باریده بود و از شب‏های یخبندان و سرد به حساب می‏آمد، جمع ما در منزل دوستمان سرگرم شنیدن پیانوی مرتضی محجوبی بودیم، من ناگهان متوجه شدم که پرویز حظور ندارد، مدت غیبتش در حدود نیم ساعت به درازا کشید. بعد از این مدت دیدم که او بدون که وارد اطاق شود از دم در مرا فرا می‏خواند، نزد او رفتم گفتم: «چه خبر است کجا رفتی؟» گفت: «صفا،داریوش دارد می‌میرد و من نزد او بودم،خودم را به شما رساندم تا چاره اندیشی کنیم» گفتم: «تو از کجا می‌دانستی و چرا بی‏خبر رفتی و بیماری‏اش چیست؟ جواب داد: «دلم ناگهانی به شور افتاد به سراغش رفتم،از شدت درد بخود می‌پیچید» گفتم: «پس بزار مطلب را با صاحبخانه در میان بگذاریم و میهمانی او را بر‌هم نزنیم»

بالاخره به داخل اطاق آمد. موضوع را در میان گذاشتیم قرار شد آقای مهندس «ژ» به خواهر زاده‌اش، مهندس ناصر گلسرخی که با آقای دکتر «ق» مدیر کل بازرسی وزارت بهداری دوستی نزدیک دارد، خبر بدهد و به کمک ما بیایند. ساعت در حدود 9 شب بود که گلسرخی و آقای دکتر آمدند، مرتضی محجوبی و لطف الله مجد ماندند و من به همراه پرویز با اتومبیل آنها به سوی منزل داریوش که در کوچه (فردوسی)جاده قدیم(شمیران)قرار داشت حرکت کردیم. وقتی به خانه رفیعی رسیدیم، زیر کرسی نشسته بود و از شدت درد کمر بی‌تاب بود، آقای دکتر بیماری او را قولنج تشخیص داد. نسخه‌ای نوشت و پرویز به‌سرعت به دواخانه رفت و دوا را گرفت و بازگشت ولی اظهار داشت: آقای لاریجانی مدیر دوا خانه‌ی عدالت که از وضع اعتیاد داریوش خبر دارد، به من گفت نکند رفیعی کزاز گرفته باشد؟ در اینصورت باید واکسن ضد کزاز بزند. سرنوشت را نمی‌شود تغییر داد،ای کاش برحسب تصادف آقای دکتر «ق» را به همراه نمیبردیم، زیرا ممکن بود با همه تاخیر‏ها،تزریق واکسن ضد کزاز، در بیمار جوان و نازنین ما تاثیر بگذارد. به‌هر حال تجویز دکتر را به ناچار پذیرفتیم و به شهر برگشتیم. هنوز هم نمی‌دانم چرا پرویز یاحقی بی‏اختیار به فکر رفتن به سروقت داریوش افتاد و چرا حوادث به این طریق در برابر ما قرار گرفت و چرا دکتر به پیشنهاد مدیر داروخانه عدالت حتی برای یک لحظه هم فکر نکرد؟»

«داریوش رفیعی» به خواندن اشعار محلی رغبت زیادی نشان می‏داد، صدایش گرفتگی و شور وحال مخصوصی داشت که ناشی از حالات درونی او بود، می‏گویند صدایش شبیه هیچ‏یک از خوانندگان عصر نبود. «نواب صفا» در کتابش درباره‏ی او نوشته است: «در آواز تحریرهایش کم بود، گلویش عقده‏های درونی‏اش را به‏صدای پر کشش و پر جذبه‏اش منتقل ساخته بود، در ارکستر‏ها غالبا ضرب را خودش می‏گرفت، بنابر این ضرب‌شناسیش که شرط اول تصنیف‌خوانی و به‌خصوص ضربی خواندنست خوب بود.» او اما این بخت را نداشت که از وجود آهنگسازان خوب بهره بگیرد که اگر می‏گرفت لابد حالا، آثار ارزشمندتری از او باقی مانده بود؛ بنابر این بیشتر معروفیتش به‏خاطر اجرای چند آهنگ محلی مانند «رختخواب مرا مستانه بینداز» بود که یک آهنگ محلی شیرازی است.

تصنیف زهره
تصنیف زهره اما از معروف‏ترین اجراهای اوست که آهنگسازِ آن مشخص نیست. «جهانگیر تفضلی» البته این ادعا را کرده است که او آهنگ این قطعه را سروده؛ اما به گفته بدیع زاده «مهدی رئیسی»‏- شاعر تصنیف- آن را روی یک آهنگ تعزیه ساخته است. «بدیع‌زاده» هم می‏گوید: «یادآور می‏شوم که این شعر و آهنگ را پیش از اینکه رفیعی بخواند، شادروان حسین قوامی چندین بار در برنامه ارتش یا ارکستر مجید وفادار اجرا کرده بود.»‏

اما «کورس سرهنگ‏زاده» که قطعاتی چون «به سوی تو»، «باد صبا» و «زهره» را هم بازخوانی کرد، او می‏گوید: «داریوش با ما نسبت سببی داشت و البته دوست صمیمی پدرم بود. کودکی خود را به خاطر می‏آورم و حضور پررنگ داریوش را در خانه‏مان. در تمام آن روزها، یک روز را هیچ‏گاه فراموش نمی‏کنم. داریوش به من گفت «کورس جان! شنیده‏ام صدای خوبی داری. می‏خواهم صدایت را بشنوم.» وقتی برایش خواندم، گفت «باید دقیقا در سبک من بخوانی.» خیلی‏ها می‏گفتند و می‏گویند که صدای من بسیار شبیه به داریوش است. او خیلی کم عمر کرد؛ اما طول زندگی را رها کنید، زندگی عرض دارد.»‏

او را در آرامگاه مرحوم «ظهیر الدوله» به خاک سپردند و «پروین غفاری» - معشوقه‏ای که از ارتباط او با محمدرضا پهلوی نیز حرف‏هایی گفته می‏شود- روی سنگ مزار او تندیس کوچکی از یک شمع و یک پروانه نصب کرد.