روزنامه سازندگی

باشگاه نویسندگان کریم نیکونظر

منتشر شده در تاریخ چهارشنبه 6 آذر 1398 ساعت 19:6

فاوست شرقی/ چرا باید فیلم زغال را دید

کریم نیکونظر/ دبیر گروه تماشا

درست در روزهایی كه سینماهای ایران با فیلم‌های مطربی، رقص‌وآواز و آتراكسیون لاله‌زاری تسخیر شده، وقتی كه دیگر به‌نظر می‌رسد به اسم فیلم عامه‌پسند می‌شود هر جفنگی ساخت، یك فیلم جمع‌وجور اما جدی و مهم در سینماها اكران شده است؛ انگار خود سینما پادزهرش را تولید كرده تا مبادا از دیدن این همه مسخره‌بازی اوردوز كنیم و یك‌جوری بفهمیم كه هنوز پرده‌ی بزرگ سینما جای فیلم‌هایی است كه بدون ادعا می‌توانند حرف جدی بزنند و بدون اداواطوار، با قدرت قصه‌گویی تماشاگرشان را میخكوب و سرگرم کنند و اگر حوصله داشت به فكر وادارند. دارم از فیلم «زغال» حرف می‌زنم، از فیلمی كه در گروه هنروتجربه اكران شده و از بخت بدش با تبلیغات كم هنوز نتوانسته چیزی بیشتر از تك سئان‌سهای پراكنده در سالن‌های سینما پیدا كند.

یک. «زغال» فیلمی جدی و عبوس است، ربطی به دنیال الكی خوش این روزهای سینمای ایران ندارد. موضوعی جدی دارد و با همان جدیت با آن برخورد می كند. به‌جای باج دادن به تماشاگر برای دلگرم كردن یا امید دروغین بستن به وقایع زندگی او را با سطحی سخت‌تر مواجه می‌كند. در یك كلام «زغال» فیلم «ناراحتی» است، نمی‌گذارد تماشاگر آب خوش از گلویش پایین برود و فكر كند كه یك پایان خوش دم‌دستی می‌تواند همه‌چیز را روبه‌راه كند؛ منحنی دراماتیك فیلم مدام بالا و پایین می‌رود و قصه‌ی مواجهه‌ی یك نفر در برابر جمع را در تقابل روستا-شهر تعریف می‌كند و به جای ساختن حماسه روی تولد نیرویی اهریمنی مانور می‌دهد. اما با هوشمندی تماشاگر را درگیر سئوالات بی‌شمار درباره‌ی ماهیت رویداد می‌كند. تلخ است و تكان‌دهنده و عبوس. شبیه پتكی است كه سر تماشاگر فرود می‌آید و او را از دنیای خیالی بیرون می‌كشد و نشان می‌دهد كه چطور زندگی گاهی سخت‌ترین رویه‌اش را نشان می‌دهد و آرزوها را برباد می‌دهد.

دو. «زغال» فیلمی است درباره‌ی تحقیر؛ آنها كه شیفته‌ی مضمون «انگل/پارازیت» بونگ جون-هو هستند و ایده‌ی تضاد طبقاتی و رویارویی آدم‌های دو طبقه را در آن جذاب می‌دانند بد نیست «زغال» را ببینند و دقت كنند كه فیلم اسماعیل منصف چطور با این پدیده مواجه می‌شود. تنها نمونه‌ی ایرانی كه برای پرداختن به چنین مضمونی سراغ دارم «طلای سرخ» جعفر پناهی است، قصه‌ی مردی كه بیشتر از دزدی از یك طلافروشی می‌خواست بداند چه چیز باعث می‌شود كه طلافروش او را خرده‌پا تصور كند. در «زغال» این سئوال دراماتیك‌تر است، آن اندازه بُرّنده نیست و بیشتر به مایه‌های سواستفاده و طمع تنه می‌زند. اما با هوشمندی كارگرداناش وعده‌ی آشتی طبقاتی نمی‌دهد، كه اختلاف‌ها را عیان می‌كند و خشم را شفاف و صریح نمایش می‌دهد. «زغال» تحقیر را نه در دل یك دشمنی طبقاتی كه در مناسبات ساده‌ی خانوادگی، دوستی‌ها و رفاقت‌ها و حتی رابطه‌ی كاری نمایش می‌دهد؛ وقتی مردم از كمك كردن به هم دست می‌كشند نتیجه‌ای جز خشم به همراه ندارد. «زغال» درباره‌ی همین خشم است، درباره‌ی اینكه چطور یك آدم ساده‌ی زغال‌فروش بابت فشار اطرافیانش ناچار می‌شود دست به خلاف بزند و بعد هم هوش از سرش بپرد چون او می‌فهمد همه‌ی بدهكاری‌اش محصول توطئه‌ی دوست و آشناست.

سه. مزیت مهم فیلم اسماعیل منصف این است كه از آنچه كه هست نمی‌ترسد و بابت‌اش شرمنده نیست. نمی‌خواهد از آنچه كه هست بزرگ‌تر جلوه كند. به همین دلیل هم برای آدم‌ها و وقایع و موقعیت‌هایش وقت می‌گذارد. اول از همه قادر است كه «آدم» بسازد، آدمی كه پوست و گوشت و خون دارد و این آدم است كه قصه را پیش می‌برد. بنابراین بیشتر از اینكه فیلم ماجرامحور باشد متكی به رویكرد شخصیت‌ها جلو می‌رود. دست‌كم شخصیت «غیرت» كه قهرمان (ضدقهرمان؟) فیلم است كاملاً ساخته می‌شود و اوست كه تلاش می‌كند از چنبره‌ی تقدیرش بیرون بیاید. همین آدم است كه ما را كنجكاو می‌كند تا سرنوشت بقیه‌ی افراد را، باقی ماجراها و رویدادها را دنبال كنیم. «زغال» فقر را توصیف نمی‌كند، آن را به ما «نشان» می‌دهد، آن را از طریق آدماش بیان می‌كند.

چهار. اما جذابیت «زغال» فقط در مضمون‌اش نیست، كه بیشتر در شیوه‌ی قصه‌گویی است. روایت فیلم كاملاً كلاسیك است، با پایانی هوشمندانه كه جای پدروپسر را تغییر می‌دهد و تراژدی را دنباله‌دار و مؤثرتر می‌كند. اما راستش این روزها ساخت یك فیلم مطابق قوانین كلاسیك سخت‌تر از ساخت فیلمی ضدقاعده است. «زغال» در ظاهر یك فیلم روستایی با حال‌وهوای معناگراست، شاید چون بازیگر شناخته‌شده‌ای در آن حاضر نیست. اما این تصور را كنار بگذارید، فیلم یك تریلر درست و حسابی است كه قصه‌اش در یك روستای مرزی در غرب كشور و در نقطه‌ای با مردم ترك‌زبان می‌گذرد. همه‌چیز اول با الگوی این ژانر مطابقت می‌كند، از مقدمه‌ای كه شخصیت‌ها را به ما معرفی می‌كند و بعد گره‌هایی كه یكی‌یكی در مسیر ماجرا ایجاد می‌شود. اما این مسیر هر چه به پایان نزدیك می‌شود تغییر می‌كند؛ درست مثل یك فیلم هیچكاكی به جای اینكه به «غافلگیری» اعتبار ببخشد و تماشاگرش را با یك پایان‌بندی یك‌بار مصرف اما مؤثر شوكه كند با تغییر طرح و پیرنگ او را وارد مسیری دیگر می‌كند. دارم از تغییر مایه‌ی جست‌وجو به مایه‌ی مبارزه حرف می‌زنم؛ آنچه نقطه‌ی عطف اول این فیلم را شكل می‌دهد گم شدن و جست‌وجو برای پیدا شدن یكی از شخصیت‌های اصلی است اما كمی بعد فیلمساز از كنار آن عبور می‌كند، این جست‌وجو را با كشفی ساده حل‌وفصل می‌كند و تازه آن وقت است كه می‌فهمیم طرح اصلی فیلم نه آن جست‌وجو كه تلاش یك فرد برای خلاصی از سرنوشت‌اش است. به همین دلیل هم فیلم با وجود وابستگی به ساختار سه پرده‌ای، در آن فرم و قالب تغییری كوچك ایجاد می‌كند كه متناسب با ایده‌ی مركزی‌اش داستان‌پردازی كند. این فیلمی است كه هوشمندانه طرح‌ریزی شده و اجزایش مثل قلاب تماشاگر را درگیر روایت، قصه و آدم‌هایش می‌كند.

پنج. آن چیزی كه به داد «زغال» رسیده اجرای ساده و بی‌غل‌وغش‌اش است؛ فیلم دنبال جلوه‌گری نیست، نمی‌خواهد قدرت اجرای كارگردان را نشان دهد، نمی‌خواهد زیبایی‌های لوكیشن را به رخ ما بكشد، نمی‌خواهد ما را با یك داستان احساساتی وادار به واكنش كند. دوربین همیشه كمی دور از موقعیت است، در فضاها مداخله نمی‌كند و بیشتر ناظر است. ما را با بازی‌ها و فضای سردوخشن و موقعیت‌های پیچیده تنها می‌گذارد. «زغال» منطق روایی واقع‌گرایاش را درست و كامل درك كرده، فهمیده كه هر نوع بزرگ‌نمایی می‌تواند ساختارش را به‌هم بریزد و آن را از بین ببرد. بنابراین در اجرا خونسرد است و ساده؛ یك‌جور سادگی معقول كه فیلمساز را در مقام مشاهده‌گر و راوی قرار می‌دهد.

شش. البته كه «زغال» فیلم بی‌نقصی نیست؛ آن انسجام و یكپارچگی دوم‌سوم اول قصه در بخش آخر كم‌وبیش متزلزل می‌شود و با تكرار وقایع كم‌كم به سمت ملال می‌رود. سردی لحن و بیان‌اش گاهی تماشاگر را آزار می‌دهد و شخصیت‌های فرعی كه خوب به ما معرفی نمی‌شوند ما را درگیر نمی‌كنند. اما آن چیزی كه بیشتر به چشم می‌آید امتناع كارگردان از معرفی فضاست؛ فضا نه به معنی معرفی لوكیشن، كه بیش از آن به معنی نمایش جغرافیای سخت و سرد و بی‌رحمی است كه می‌توانست به یك ویژگی فرمی در فیلم بدل شود. آن كارگاه زغال‌سازی كه انگار ته دنیاست یا آن خانه‌ی دورافتاده از شهر و باقی مردم، تنهاییِ غیرتِ زغال‌فروش را برای ما عیان نمی‌كند، همانطور كه آن جنگل و سرما نمی‌تواند سختی و دشواری زیست او را كامل بیان كند. فیلمساز با تمركز روی شخصیت‌ها، انگار از پیش‌زمینه‌ی داستان غافل شده و «زغال» اگر ضعفی دارد، بیشتر متوجه بی‌توجهی به این فضا و حس و حالی است كه كنارش نفس می‌كشد اما به آن اعتنایی نمی‌كند.

***

فیلم اسماعیل منصف انگار نسخه‌ی شرقی «فاوست» است، تركیبی از تلاش محتوم آدم برای گریز از سرنوشت و محبوس ماندن‌اش در دایره‌ی قسمت؛ هم دردناك و غمگین و تلخ است هم هشداردهنده. «زغال» پازل «خانه‌ی پدری» را كامل می‌كند.