روزنامه سازندگی

باشگاه نویسندگان محسن آزرم

منتشر شده در تاریخ پنجشنبه 31 مرداد 1398 ساعت 7:55

نویسنده‌ای که از عکس فراری بود/ دعوت به تماشای مستندِ سلینجر ساخته‌ی شِین سالِرنو

محسن آزرم، منتقد سینما

همه‏چیز شاید از روزی شروع شد که ایان هملیتن، زندگی‏نامه‏نویس و منتقد ادبی، به صرافت نوشتن زندگی‏نامه‏ی جی. دی. سلینجر افتاد؛ نویسنده‏ای که همه‏ی خواننده‏هایش دوست دارند بیش‏تر درباره‏اش بدانند و کتاب تقریباً به سرانجام رسیده بود که سلینجر نسخه‏ای از آن را دید و آماده‏ی شکایت شد؛ شکایتی که پای سلینجر آن روزها شصت‏و‏هشت‏ساله‏ی «راست‏قامتِ شیک‏پوش» را به دفتر وکلای ناشر آن کتاب، مؤسسه‏ی رندوم هاوس، باز کرد تا در جواب پرسش «در این بیست سال داستانی نوشته‏اید که چاپ نشده باشد؟» بگوید «بله» و در جواب اینکه «در این بیست‏سال روی چه کتاب‏هایی کار کرده‏اید و چه رمان یا رمان‏هایی را آماده‏ی چاپ کرده‏اید؟» بگوید «توضیحش سخت است. تقریباً غیرممکن است؛ چون با شخصیت‏هایم کار می‏کنم و همین‏طور که شخصیت‏ها پیش می‏روند، من هم همراه‏شان می‏روم.» و ظاهراً این اولین و آخرین باری بود که سلینجر تن به مصاحبه داد؛ هرچند آن‏چه در آن جلسه گذشته بیش‏تر بازجویی از داستان‏نویسی است که دوست نداشته دیگران چیز زیادی درباره‏اش بدانند، یا درباره‏اش کنجکاوی کنند.

همین است که در فیلم شِین سالرنو هم همه‏چیز همان ابتدای کار روشن می‏شود؛ وقتی خاطره‏ی ثبت یکی از مشهورترین عکس‏های سلینجر را از زبان عکاسش می‏شنویم: تصوّر کنید جوان بیست‏ساله‏ای به‏نام مایک در سواری‏اش نشسته و فکر می‏کند باید مأموریتی را که مجله‏ی «نیوزویک» به او سپرده انجام دهد؛ به این فکر می‏کند که وقتی به او گفته‏اند وظیفه‏اش عکاسی از جی. دی. سلینجر است پیش خودش گفته عالی است و هیچ خیال نمی‏کرده سخت‏ترین کار دنیا را به او سپرده‏اند، ولی وقتی بهش یادآوری کرده‏اند کاری که ازش خواسته‏اند اصلاً آسان نیست و ممکن است دست از پا درازتر برگردد؛ چون سلینجر دوست ندارد هیچ عکاسی دوروبرش بپلکد و دوربینش را به سمت او بگیرد و هیچ‏کس هم تلفن یا نشانی خانه‏اش را ندارد و تنها چیزی که درباره‏اش می‏دانند و تازه مطمئن نیستند درست باشد این است که نامه‏هایش را از پست‏خانه‏ی وینزور ورمانت تحویل می‏گیرد و جوان بیست‏ساله‏ای که در سواری‏اش نشسته این حرف‏ها را به یاد می‏آورد و روزِ اوّلش را به نوشیدن پپسی و خوردن چی‏توز می‏گذراند و روزِ بعد که برمی‏گردد مردی را می‏بیند که دارد از پست‏خانه بیرون می‏آید و درجا عکسش را می‏گیرد و پلاک ماشینش را هم یادداشت می‏کند ولی کارِ بیهوده‏ای کرده چون سلینجری در کار نیست و بعد که حسابی خسته شده و فکر کرده باید دست از پا درازتر به دفتر مجله برگردد، چشمش به جیپی می‏افتد که روبه‏روی پست‏خانه می‏ایستد و مردی که صورتش اصلاً معلوم نیست به‏سرعت از جیپ پیاده می‏شود و درِ پست‏خانه را باز می‏کند و داخل می‏شود و چند دقیقه بعد که بیرون می‏آید اصلاً حواسش به جوان بیست‏ساله‏ای نیست که در سواری‏اش نشسته و دوربینش را به سمت او گرفته و چند روز بعد قرار است همین عکس در مجله‏ای منتشر شود که خیلی‏‏ها اصلاً به‏خاطر دیدن عکس تازه‏ای جی. دی. سلینجر نسخه‏ای از آن را می‏خرند؛ عکس تازه‏ی نویسنده‏ی محبوبی که از دوربین و دوربین‏به‏دست‏ها بدش می‏آید.

طبیعی است درباره‏ی آدمی که دوست داشته گوشه‏گیر باشد و دوست نداشته دیگران مدام در زندگی‏اش سرک بکشند و درباره‏اش حرف بزنند چیز زیادی ندانیم و مستندسازی هم که «سلینجر» را ساخته طبعاً می‏دانسته که چیز زیادی نمی‏شود درباره‏ی سلینجر گفت و همه‏ی آن‏چه درباره‏اش می‏دانیم نهایتاً در حد همان یکی دو کتاب‏ زندگی‏نامه‏ی غیررسمی‏ و کنجکاوی‏برانگیزی است که فصل‏های مختلفش در مقاله‏ها و یادداشت‏ها دوباره منتشر می‏شود ولی فکر کرده باید همه‏ی آن چیزهایی را که می‏دانیم یک‏جا جمع کرد و برای این کار دست به دامان دوستان و آشنایان سلینجر شده که خیلی‏های‏شان پیرمرد و پیرزن‏هایی هستند که با هر بار یادآوری نام و خاطره‏ای از دوست قدیم‏شان لبخندی به لب می‏آورند و بادی به غبغبِ داشته و نداشته‏شان می‏اندازند و کیف می‏کنند از اینکه بهترین سال‏های عمرشان را در معیّت مشهورترین نویسنده‏ی امریکایی گذرانده‏اند و خاطره ‏هایی را به زبان می‏آورند که گاهی تکراری‏اند و پیش از این هم در مقاله‏های مختلفی درباره‏ی سلینجر خوانده‏ایم و گاهی تازه‏اند و هیچ معلوم نیست که واقعاً اتفاق افتاده‏اند یا نه و چون سلینجری در کار نیست که بعدِ شنیدن این حرف‏ها سری به نشانه‏ی تأیید یا تکذیب تکان دهد و چون خودِ سلینجر هیچ‏وقت این چیزها را تأیید یا تکذیب نکرده ما هم چاره‏ای نداریم جز پذیرفتن‏ حرف این دوستان و البته تعداد این خاطره‏های تازه آن‏قدر زیاد نیست که چیزی به دانسته‏های تماشاگرِ سلینجرپسند اضافه کند.

نکته‏ی جذاب‏ترِ مستند سلینجر پرداختن به تأثیری است که داستان‏های او روی نسل‏های مختلف گذاشته‏اند و از نسل‏های مختلف که حرف می‏زنیم طبعاً منظورمان این است که این داستان‏ها هم روی داستان‏نویس‏های هم‏دوره‏ی سلینجر اثر گذاشتند و برداشت آنها را از چیزی به‏نام داستان و شخصیت‏پردازی در داستان تغییر دادند و هم خوانندگانی را پروراندند که داستان را به چشم دیگری دیدند و چنان با هولدن کالفلیدِ «ناطور دشت» و خانواده‏ی گلس در رمان‏ها و داستان‏های کوتاهش هم‏ذات‏پنداری کردند که انگار سلینجر دور از اجتماع خشمگین نشسته بوده و زندگی آنها را به داستان بدل کرده و بین خوانندگانِ مشتاق این داستان‏ها هم ای. ال. داکترو و گور ویدال و فیلیپ سیمور هافمن و ادوارد نورتن و مارتین شین هست و هم مارک دیوید چاپمن که یک‏روز اسلحه‏اش را دست گرفت و رفت سراغ محبوب‏ترین خواننده‏ی زندگی‏اش و همین‏طور که جان لنونِ عزیز عزیزش را خوب سیاحت می‏‏کرد، به ضرب گلوله‏ای از پا درآوردش و نام خود را برای ابد
در تاریخ ثبت کرد. مستندِ «سلینجر» از این نظر یادآوری همه‏ی آن چیزهایی است که باید درباره‏ی مشهورترین نویسنده‏ای که بعدِ ارنست همینگ‏وی و اسکات فیتس‏جرالد در امریکا ظهور کرد، بدانیم و تازه بعد دیدن همه‏ی اینها و شنیدن حرف‏های دوست‏وآشناهای قدیم و جمعیت کنجکاوی که سال‏ها در طلبش بوده‏اند با خودمان می‏گوییم چه خوب کرده بود جی. دی. سلینجر که دور از اجتماع خشمگین نشسته بود و درها را به روی دیگران بسته بود و سرش به کار خودش بود؛ آن هم در سال‏هایی که همه برای اینکه دوربین‏ها بیش‏تر ثبت‏شان کنند و عکس‏شان بیش‏تر روی جلد مجله‏ها و حالا صفحه‏ی اول سایت‏ها بیاید حاضرند هرچیزی را به زبان بیاورند و دست به هر کاری بزنند.