روزنامه سازندگی

تاریخ تاریخ سیاسی

منتشر شده در تاریخ پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت 8:26

تولد غربزدگی/ کیهان ماه در سال 41 در دوشماره به سردبیری جلال آل احمد منتشر شد

در بهار و تابستان سال 1341 سردبیری کیهان ماه، ویژه‌نامه ادبی روزنامه کیهان به جلال آل‌احمد از روشنفکران مشهور آن دوران واگذار شد.

مجتبی رحیمی، خبرنگار گروه سیاسی؛ روشنفکری که گرچه زبانی تند داشت، اما نفوذش روی روشنفکران جوان دهه 40 انکار‌ناپذیر است. این تاثیر آن قدر بود که چهره‏هایی چون داریوش آشوری و بهرام بیضایی با فراغ بال برای مجله ماه او می‏نوشتند. همکاری جلال با کیهان ماه تنها در دو شماره ادامه یافت و به دلایلی که روشن نیست این همکاری ادامه پیدا نکرد. کیهان ماه همان مجله‏ای است که «غرب‌زدگی» جلال آل‌احمد در دو شماره آن منتشر شده است. نوشته‏ای که گرچه با انتقادهای ویران‌ گری از سوی کسانی چون فریدون آدمیت مواجه شد، اما تاثیر آن بر جریانی از روشنفکری تا سال‏ها بعد باقی ماند. بهرام بیضایی، داریوش آشوری، پرویز داریوش، سیمین به بهانی، بهمن محصص و آرامش دوستدار از جمله نویسندگان مشهور شماره اول کتاب ماه جلال هستند. البته برخی از این نام‏ها در آن دوره هنوز به شهرت امروز خود نرسیده بودند.

جلال آل‌احمد در نخستین سطور مجله نحوه شکل‌گیری و هدف آن را این‌گونه توضیح می‏دهد: قرار بر این شده است که به سرمایه «سازمان کتاب کیهان» و به همت صاحب‏ قلمانی که نمونه آثارشان را خواهید دید؛ این دفتر که پیش روی شماست، ماهی یکبار، برای کسانی منتشر بشود که مطبوعات سنگین ماهانه موجود راضی‏شان نمی‏کند. این قراری است برای تحقق بخشیدن به آرزویی؛ که تنها دعوی این دفتر است؛ صرف‏نظر از امهات آثار فلسفه و ادب و هنر که هرگز در حصار ملیت‏ها نمی‏گنجد؛ و ما نیز از برگرداندن آنها و غور در آنها ناگزیریم؛ کوشش این دفتر بر آن است که به کار اصیل ایرانی و شرقی بپردازد. البته تا آنجا که در توان اوست و تا آنجا که پاسخی به فریاد خویش بیابد. در چنین راهی خواننده نیز به همان اندازه باید بکوشد که ما. به امید آنکه این کوشش دوجانبه منجر بشود به آنجا که در این دنیای گسترده ولی بسیار تنگ و یکدست‏کننده همه‏چیز و همه‏کس، ما نیز عاقبت بنماییم که چه‏کاره‏ایم و چه می‏گوییم و چه نشانی با خود داریم و چه مایه امتیازی از دیگران.» 

آغاز غربزدگی
مهم‌ترین مطلب شماره اول کتاب ماه شبه مقاله «غرب‌زدگی» جلال است. او بی‏مقدمه با زبان تند و ادیبانه‏اش اینگونه غرب‌زدگی را آغاز می‏کند: «غرب‏زدگی می‏گویم همچون وبا زدگی. و اگر به مذاق خوش نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی، اما نه. دست‏کم چیزی است در حدود سن‌زدگی. دیده‏اید که گندم را چه‏ طور می‏پوساند؟ از درون. پوسته سالم برجاست اما فقط پوست است. عین همان پوستی که از پروانه ‏ای بر درختی مانده. به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه‏ای از بیرون آمده. و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. مشخصات این رد را بجوییم و علت یا علت‏هایش را و اگر دست داده راه علاجش را.
این غرب‏زدگی دو سر دارد. یکی غرب و دیگری ما که غرب‌زده‏ایم.

اگرچه این مفهموم عاریه از متفکر آشنای دیگری است و این را جلال در ابتدای کلام خود روشن می‏کند: «من این تعبیر را از حضرت احمد فردید گرفته‏ام ــ اما او خود زیر همین عنوان حرف و سخن‏های دیگر دارد بسیار خواندنی. باشد که جسارت صاحب این قلم او را ـ و نیز دیگران را ـ سر شوق بیاورد به ایجاد بحثی در این زمینه.»
و ادامه می‏دهد: «بلند است و خفقان را احساس می‏کند ما حتی از اینکه درزی خادم ماشین در آمده‏ایم ناله نمی‏کنیم. پز هم می‏دهیم و این است غرب‏زدگی! حرف اساسی این مختصر در این است که ما نتوانسته‏ایم شخصیت اصیل فرهنگی خودمان را در قبال ماشین و در قبال هجوم جبری‏اش حفظ کنیم. بلکه مضمحل شده‏ایم. حرف در این است که ما نتوانسته‏ایم موقعیت سنجیده و حساب‏شده‏ای در قبال این هیولای قرون جدید بگیریم دست‏کم همچون که ژاپن گرفت. حرف در این است که ما تا وقتی ماهیت و اساس و فلسفه تمدن غرب را در نیافته‏ایم و تنها به صورت و به ظاهر ادای غرب را در می‏آوریم درست مثل آن خریم که در پوست شیر رفت و دیدیم که چه به روزگارش آمد. ما دویست سال است که همچون کلاغی ادای کبک را در می‏آوریم (اگر مسلم باشد که کلاغ کیست و کبک کدام است) و از این همه یک اصل بدیهی به دست می‏آید.

این بدیهی که ما تا وقتی تنها مصرف‌کننده ‏ایم و تا وقتی ماشین را نساخته ‏ایم غرب‌زده ‏ایم. و مجموعه عوارضی که در زندگی و فرهنگ و تمدن و روش اندیشه مردمان این سوی عالم حادث شده است بی ‏هیچ‏ زمینه تاریخی و بی‏هیچ سنتی جانشین مقدماتی آن. و روشن است اگر پس از این تعبیر گفته شود که ما وقتی ماشین را داشتیم یعنی ساختیم دیگر نیازی به سوغات آن نیست تا به مقدمات و مقارناتش باشد. پس غرب‏زدگی مشخصه دورانی است که ما هنوز به ماشین دست نیافته‏ایم و رمز سازمان آن و ساختمان آن را نمی‏دانیم. غرب‏زدگی مشخصه دورانی است که ما به مقدمات ماشین ـ یعنی به علوم جدید و تکنولوژی آشنا نشده‏ایم ـ مشخصه دورانی که به جبر بازار و اقتصاد ناچار از به کار بردن ماشینیم. و این دوران چگونه پیش آمد؟ چه شد که در انصراف کامل ما از تحول و تکامل ـ دیگران ساختند و پرداختند و رفتند و رسیدند و ما بی‏خبر ماندیم؟ چه شد که ما غرب‏زده ماندیم؟»

او تحلیل علت پیشرفت غرب را کار خود نمی‏داند و آن را به خود «غربیان» واگذار می‏کند، اگرچه پس از آن توضیحات همین غربیان را از جمله «اباطیل» می‏شمارد: «اشاره‏ای گذرا بکنم. اما اینکه چه عللی به تحول صنعتی غرب انجامید کار من نیست. غربیان خود از این مقوله سخن‏ها گفته‏اند و ما نیز که سخت غرب‏زده‏ایم در بوق و کرنای مدارس و فرهنگ و رادیو و انتشارات‌‏مان همان اباطیل غربیان را سال‏هاست تکرار می‏کنیم که رنسانس و کشف قطب‏نما و فتح آمریکا و گذر از دماغه امید و کشف نیروی بخار و پا گذاشتن به هند و اختراع برق. حتی در جغرافیای کلاس پنجم ابتدایی به این اباطیل می‏توان دست یافت.»

اما همانگونه که بسیاری توضیح داده ‏اند، او در این نوشته از تاریخ پیدایش انسان تا تاریخ مشروطه را توضیح می ‏دهد. درباره مشروطه او نگاهی متفاوت را عرضه می‏کند که بعدها پایه‏ای برای برخی از گروه ‏های سیاسی برای تحریف مشروطه قرار گرفت: «و من با دکتر تندرکیا موافقم که نوشت شیخ شهید نوری نه به عنوان مخالف «مشروطه» که خود در اوایل امر مدافع آن بود بلکه به عنوان مدافع «مشروعه» باید بالای دار برود و من می‏افزایم ـ به عنوان مدافع کلیت تشیع اسلامی. به همین علت بود که در کشتن آن شهید همه به انتظار فتوای نجف نشستند. آن هم در زمانی که پیشوای روشنفکران غرب‌‌زده ما ملکم‏خان مسیحی بود و طالب‌اوف قفقازی و به هر صورت از آن روز بود که نقش غرب‏زدگی را همچون داغی بر پیشانی ما زدند. و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمی می‏دانم که به علامت استیلای غرب‏زدگی پس از دویست سال کشمکش بر بام‌سرای این مملکت افراشته شد و اکنون در لوای این پرچم ما شبیه به قومی ازخود‌بیگانه‏ایم. در لباس و خانه‏مان ـ در خوراکمان ـ در ادبمان ـ در مطبوعاتمان و خطرناک‏تر از همه در فرهنگمان. »

نقد نقاشی معاصر
مطلب دیگری که در شماره نخست کتاب ماه مشاهده می‏کنیم، گزارشی است درباره حضور چهار منتقد هنری برای تعیین جایگاه نقاشی معاصر ایران که با روایت «غرب‌زدگی» جلال همخوانی دارد: «یکماه پیش چهار منتقد خارجی به ایران آمدند تا 700 تابلوی نقاش ایرانی را در (بی‏ینال) تهران ببینند و ارزش نقاشی معاصر ما را تعیین کنند. چون ما هم منتقد نقاشی داریم (یا باید داشته باشیم) مهندس پرویز مؤید عهد دانشیار و مهندس محسن فروغی رئیس و استاد دانشکده هنرهای زیبا جزو هیئت داوران قرار گرفتند.

اما هنگام قضاوت چهار فرنگی ماند و یک ایرانی. یعنی مهندس فروغی به علت کارهای غیرهنری گرفتار شد و نتوانست در تعیین سرنوشت نقاشی ایران نقش مهم خود را به عهده بگیرد. به جای آن حضرت؛ مهندس صادق و مهندس سیحون به اعضای هیئت داوری افزوده شدند. و این چهار اروپایی که نقاشی ما را در کفه ترازوی نکته‏سنج خود قرار دادند و از ایرانیان هم لابد نظر خواستند البته ذی‏صلاحیت‏ترین کسان برای تشخیص ارزش کار هنرجویان مونیخی و زوریخی هستند.»
مطلب دیگری که در شماره اول به چشم می‏آید سفرنامه‏ای است از داریوش آشوری به یکی از مناطق خاورمیانه که بسیار واقع‌بینانه نوشته شده است.
داستان ویری‏دیانای بونوئل

در مطلب دیگری یادداشتی(ترجمه) در شرح فیلم مشهور لوئیس بونوئل منتشر شده است. کارگردانی که تازه به ایرانیان معرفی می‏شد، اما علاقه هنردوستان نزدیک به طیف روشنفکری به او تا نسل‏ها بعد تکرار شد. در این یادداشت ماجرای حضور اثر جدید بونوئل در جایزه کن این‌گونه شرح داده شده: «به موجب شایعه‏ای که نمی‏توان درست یا نادرست بودنش را تضمین کرد «نگاتیف» فیلم «ویری‏دیانا» از بین برده شده است. این فیلم که در «کان» زیر پرچم اسپانیا به وسیله مردی ظاهرا دیوانه یا لااقل داوطلب خودکشی از لحاظ حقوق مدنی، یعنی آقای «خوزه مونز فونتان» مدیرکل امور سینمایی و تئاتری وزارت اطلاعات اسپانیا معرفی شد موفق به دریافت جایزه نخل طلا یعنی عالی‏ترین پاداش‏ها گردید. 

فردای آن روز آقای «فونتان» از کار برکنار شد و مقام و شغل خود را از دست داد. می‏گویند بونوئل که معمولا در مکزیک اقامت دارد و در آنجا کار می‏کند برای دیدن مادرش به مادرید آمده بوده است. به او می‏گویند: 
ـ چرا در اینجا فیلمی تهیه نمی‏کنید؟
«بونوئل» با خنده صریحی در جواب می‏گوید: 
ـ اینجا؟
ـ بلی همین‏جا. شما‏ آزاد خواهید بود. هرچه بخواهید می‏توانید بکنید.
به این طریق «بونوئل» فیلم «ویری‏دیانا» را بی‏هیچ قید و بند به راحتی تهیه کرد.» 
بخش انتهایی مجله به نامه‏ها اختصاص یافته است که با توجه به مناسبات آن روزگار سنتی جالب را در مطبوعات به جای گذاشت. نامه‏هایی به چهره‏هایی چون آرامش دوستدار و بهمن محصص که به نظر می‏رسید، جلال آل‌احمد برای همکاری از راه دور به آنها نوشته است. آرامش دوستدار، در پاسخ به این تقاضای جلال می‏نویسد: «بعدالعنوان... حالا ببینم از دست من چه کاری ساخته است. عجالتا نمی‏توان سر وقت آقای هولدرین Holderlin بروم که با همه شهرتی که به هم زده من فقط اسمش را می‏شناسم و احیانا بعضی از عباراتش را. و البته این به هیچ‏وجه کافی نیست.

از «برشت» هم پیش از آن اولی خبردار نیستم. گویا این هم نمایشنامه‏نویس معروف آلمانی است که تمایلات چپی‏اش ـ اینطور که شنیده‏ام ـ در آلمان غربی مانع رونق کارش شده است. اما از ادب آلمان بعد از جنگ که نوشته بودید در ایران به کلی ناشناس است بگویم. علتش این است که چنین ادبیاتی هنوز اظهار وجود نکرده. آلمان بعد از جنگ کارش در زمینه هنر و ادب سخت خراب است. گویا در همان شروع جنگ غالب برگزیده‏هاشان به ممالک دیگر مهاجرت کرده‏اند و بعد یا مرده‏اند یا دیگر برنگشته‏اند. عده زیادی هم از قرار یا خود را در دوره هیتلر سر به نیست کردند یا حکومت سرشان را زیر آب کرد. نقد حال آلمان از این نظر سخت اسفناک است و در برابر فرانسوی‏ها و احیانا آمریکایی‏ ها سخت دست‏خالی و بیمایه ‏اند. البته اخیراً تک و توک کسانی پیدا می‏شوند. ازجمله نویسنده‌‏ای به اسم «بل Boll» که گویا هم خودش و هم داستان‏ هایش انعکاس همان دربه‏دری و سرگشتگی دوره جنگ آلمان است که فقط سر و صورتش ظاهری پیدا کرده اما پوک و توخالی است.

اگرچه او دست رد بر سینه جلال نمی‏زند و خودش پیشنهادی را مطرح می‏کند: «عرض کنم... که عجالتا فکر بکری به کله‏ام زده است که با طرح کار شما مناسبت دارد. مطالبی درست کنم از بای بسم‏الله فلسفه ـ به تای تمتش اصلاً کاری نداریم که چنین تایی در فلسفه وجود ندارد! ـ شاید یک زمینه اندیشه فلسفی به دست خواننده بدهیم. اینجور شروع می‏کنیم که فلسفه چه‏ها نیست و بعد می‏رسیم به اینکه پس چه‏ها هست. یکی از محسنات چنین شیوه‏ای به نظرم آن است که ذهن گمراه بعضی افراد مستعد را به راه راست می‏آورد و احیاناً آنها را به تفکر و سلامت و بی‏تعصبی سوق می‏دهد.» 

شماره دوم کتاب ماه
در شماره دوم کتاب ماه بیشتر با ترجمه‏هایی از نویسندگان مطرح جهان که برخی نیز قرابتی فکری با گردانندگان مجله دارند، مواجهیم. در این شماره ترجمه‏هایی از سیمین دانشور، عبدالله توکل و محمود هومن منتشر شده است. این آخرین شماره از مجله کتاب ماه است که جلال آل احمد سرپرستی آن را بر عهده داشت. اگرچه در عنوان مجله نام برادر او شمس آل احمد به عنوان سردبیر نشریه درج شده است. پرویز داریوش یکی از نویسندگان مجله ماه، در مطلبی مفصل به صادق هدایت و آثار او پرداخته و می‏نویسد: «هنگامی‏که ده سال پیش از این در اواخر فروردین ماه خبر آمد که صادق هدایت در گذشته است، دوستان و کسان و آشنایان او را اندوهی شگرف فرا گرفت و این بنده نیز تحت‏ تأثیر غم جانکاهی که در آن وقت گرفتار آن آمده بود «یاد بیدار» را انشاء کرد. 

بزرگانی از دوستان نزدیک او وعده کردند که اضافه بر ندبه بر درگذشت او و نوحه بر خصایل دلپسند او، کمر همت استوار خواهند کرد و در آثار او غوری درخور با آن کار را واجب خواندند و وجوب آن را بر خود مسلم خواستند. چنانکه این بنده نیز هنگام تسوید اوراقی در بازشناخت کتاب ونسان‏مونتی به نام «صادق هدایت» اکیداً وعده کرد که انتقادی شایان از آثار آن شادروان به عمل آورد و دین خود را بدو و به دفتر ادب فارسی ادا کند. و اینک که پس از ده سال درصدد اجرای آن مهم برآمده‏ام، دیگر بار گرد غم که هرگز از دل نزدوده بودم زفت شد و کلان شد و مرا بیازرد.»

او در این یادداشت سعی می‏کند تا در تمامی آثار هدایت «غور» کند و در نهایت نتیجه می‏گیرد: «بحث در اینکه شاید در نویسندگان دیگر کشورها نیز اثر کند سخت بیهوده است، هرچند بیگمان در حد امکان هست به شرط آنکه بخوانند. اما اثر او بر نویسندگان و شاعران جوان کنونی ایران چندان است که هم‏اکنون می‏توان جزوه‏ای پنجاه صفحه‏ای از ادبیات «کاج» گرد‏ آورد.» 

 گزارش نمایشگاه سهراب
این مجله در شماره دوم خود مانند شماره نخست، بخشی را به گزارش از رویدادهای هنری روز اختصاص داده است که در شماره دوم این گزارش درباره نمایشگاه نقاشی سهراب سپهری است: «سلوک» یا راهروی اساس عرفان است و «طلب» نشان بزرگی سهراب سپهری در نمایشگاه اخیرش در طلب راه‏های گوناگون رسیدن به کمال برآمده بود و در هر تابلویی راهی را نموده بود. مجموعه آثارش شعر مجسمی بود که هر بیتش در یک تابلو تظاهر یافته بود. آثارش بهم‌پیوستگی داشت و در هر تابلو دنباله تابلو دیگر بود، این چنین که تابلوها راه‏هایی را می‏نمودند، به دیار روشنایی و معرفت روشنگری است.

در بعضی از تابلوها راه‏هایی نمودار پیچ و خم تظاهر می‏یافتند ـ‏و گاه راه‏هایی تجسم ‏یافته بودند که به قلل شامخ می‏پیوستند و گاه گذرگاه‏هایی که از کناره چشمه‏ سارها می‏گذشتند و گاه راه‏هایی که رهسپار مرداب ‏ها و نی‏زارها بودند (راهروی سپهری در این نوع گذرگاه‏ها، به جز در یک تابلو، سرسری بود و سالکی بود تا حدی درمانده) و آنگاه در تابلو دیگر راهرو مقامی امن ـ کاروانسرایی ـ کومه‏ای ـ می‏یافت تا در آن بیاساید. گاه دیواری با پنجره روشنی نوید نوری و معرفتی بود. (و این تابلو سپهری به نظر من بهترین اثر نمایشگاهش بود) و گاه گلی در مغاک تیره‏ای و یا در کناره رودی و یا در گلدانی و یا در گلدان‏هایی بارقه امیدی و گاه نظرانداز زیبایی نوید سرمنزل کمال و کشف و شهودی. طبیعی است که رنگ‏های قهوه‏ای ـ سبز ـ خاکستری ـ آبی ـ اخرا ـ لیمویی و سیاه این راهروی درونی را نمایش می‏دادند و تلفیق این رنگ‏ها گاه نشانی بود از نومیدی و خستگی و گاه تظاهری بود از راه دور و رنج بسیار (قبض). اما ترکیب متناسب همین رنگ‏ها غالباً از آرامش سخن می‏گفت و هیجانی که در موارد بس نادر با یکی دو رنگ مخالف انگیخته می‏شد در حد گرمایی بود که در دل راهرو خسته پرتو می‏فکند (بسط).

واضح است که اگر سپهری به رنگ‏هایی پرداخته بود که نمودار جهان برون باشد قافیه را هم در شعر باخته بود و هم در نقاشی. و در کناره راه‏ها غالباً خلا بود و این «خالی‏ها» گاه آرامش‏بخش بود و با ما سخن می‏گفت و شاید نقاش می‏خواست که به مراقبت وادارمان. اما گاه جاهای خالی را می‏شد برید و دور انداخت که ندایی از آنها به گوش نمی‏رسید.

مقایسه همان دو شماره کیهان ماه با دیگر شماره‏ های آن نشان می‏ دهد که تاثیر و نفوذ جلال احمد چنان بود که دایره‏ای از روشنفکران هم‌عصرش زیر سایه او گرد هم می‏آمدند و می‏توانستند مجلات تاثیرگذاری را منتشر کنند. البته فضای این مجله بی‏شباهت به مجلات روشنفکری دوره‏های بعد از آن نیست و به نظر می‏رسد جلال سنتی را پایه‌گذاری کرد که سال‏ها بعد از او هم به یادگار ماند.