روزنامه سازندگی

نمایش سینما

منتشر شده در تاریخ شنبه 3 خرداد 1399 ساعت 23:48

نماد تاریخ روشنگری / میشل پیكولی، بازیگر فیلم‏های موج نوی فرانسه در 94 سالگی درگذشت

میشل پیكولی در دوران كاری‏اش فیلم‏های متفاوتی بازی كرده، اما بین آن‏ها دو فیلم فوق‏العاده هست كه كمتر دیده شده یا كمتر درباره اش حرف می‏زنند. این دو فیلم را كلود سوته ساخته، كارگردانی كه به داستان‏های عاشقانه علاقه داشت و فیلم‏هایی می‏ساخت گرم و سرزنده درباره‏ی عاشق‏های ناكام.

مهرپویا‭ ‬اخوان: یك بازیگر باید چه نقش‏هایی بازی كند تا ماندگار شود؟ با چه كارگردان‏هایی باید كار كند تا نام‏اش جاودانه شود؟ از هر زاویه‏ای كه نگاه كنیم میشل پیكولی یك بازیگر بزرگ و مهم بود، ستاره‏ی نیم‏قرن از سینمای فرانسه بود. یک‌جور هویت این سینما نزد مردم عادی بود؛ آن‏هایی كه نام‌هایی چون ژان لوك گدار یا كلود شابرول را نشنیده بودند حتماً فیلم‏هایی از آلفرد هیچكاك، هانری ژرژ كلوزو و كلود سوته دیده بودند. پیكولی 50 سال تمام در این فیلم‏ها بازی كرد. نقش كوتاه و بلند، مثبت و منفی برایش مهم بود، او خود سینما را دوست داشت و آدمی بود جدی در كارش. روزنامه‏ی گاردین در گزارش كه برای مرگ او نوشته به یك نكته‏ی جالب اشاره كرده است؛ هیچ‌کس جوانی او را ندیده. انگار وقتی آدمی جاافتاده شد به سینما آمد، وقتی كه دیگر می‏توانست مثل یك آدم پخته سراغ هر نقشی برود و آن را از نو بسازد. میشكل پیكولی دو روز پیش در سن 94 سالگی درگذشت؛ آن‏قدر عمر كرده بود كه تحول عمده‏ی سینما را ببیند. هم خوش‏شانس بود كه با كارگردان‏های موج نوی فرانسه كار كند هم آن‌قدر شایستگی داشت تا كارگردانی مثل بونوئل سراغ‏اش بیاید.

كارنامه‏ی او را كه نگاه می‏كنید از این تعداد فیلم معركه و شاهكار تعجب می‏كنید؛ چطور می‏شود «ونسان، فرانسوا، پل و دیگران» كلود سوته را از یاد برد، «سزار و رزالی» را فراموش كرد، به «تحقیر» ژان لوك گدار بی‏توجه بود، «احمق‏های ماه مه» لویی مال، «شبح آزادی» و «بل دو ژورن» بونوئل، «پرخوری بزرگ» ماركو فرری، «زیبای مزاحم» ژاك ریوت و «عروسی سرخ» كلود شابرول را ندید گرفت و فكر كرد كه او متعلق بود به دوره‏ای از سینما و خیلی قبل‏تر كارش را در سینما تمام كرده بود. خوبی سینما این است كه تاریخ‏اش مدام جلوی روی‏اش است؛ در این صدوخرده‏ای سال فیلم‏ها مدام بازخوانی شده‏اند، مدام به‏شان رجوع شده و درباره‏شان حرف زده شده است.

فیلم‏هایی كه زمانی نادیده گرفته شده‏اند حالا زنده شده‏اند و در خاطره‏ی همه مانده‏اند. اما پیكولی این شانس را داشت كه در بهترین آثار بهترین كارگردان‏ها كار كند و هم زمان خودش بدرخشد هم در دوران بازنشستگی بابت گذشته‏ای درخشان ستایش شود. او از دهه‌ی شصت تا امروز كه دیگر میان ما نیست همیشه شایسته‏ی احترام بوده است؛ بازیگری كه از سینمای متفاوت فرانسه به سینمای متفاوت تمام جهان پرتاب شد و با بازی گرم‏اش، انرژی فراوانش و چهره‏ای كه متفاوت بود با همه‏ی بازیگران خوش‏سیمای روزگار، قلب‏ها را تسخیر كرد.

میشل پیكولی 27 دسامبر 1925 در پاریس به‏دنیا آمد. مادرش فرانسوی بود و پدرش ایتالیایی اما هر دو موزیسین بودند، مادرش پیانو می‏نواخت و پدرش ویولن. سال 1945، وقتی تازه بیست ساله شده بود در فیلم «جادو‏ها» ساخته‏ی كریستین ژاك بازی كرد، اما گمان نكنید كه نقش مهمی داشت او در این فیلم فقط راه می‏رفت. اما همین فیلم و بازی در قالب سیاهی‌لشکر بود كه راهش را به سینما باز كرد. بعدها در زندگی‌نامه‌اش نوشتند كه اولین بازی‏اش حضور در «كن‏كن فرانسوی» ساخته‏ی ژان رنوآر بوده اما خودش می‏گفت مهم‏ترین كارهایش را وقتی انجام داده كه با بونوئل آشنا شده است. شاید چون بازی‏اش در فیلم ژان رنوآر آن‏قدرها كه فكر می‏كرد تأثیرگذار نبود و نتوانست راهش را باز كند به عالم سینما.

اما آن سال‌ها یك دوره‏ی مهم در زندگی پیكولی بود. او یكی از كسانی بود كه آن سال‌ها با ژان پل سارتر، سیمون دوبووار، بوریس ویان، خواننده‌ی كافه، ژولیت گركو آشنا شد. دوره‏ای كه اگزیستانسیالیسم و كمونیسم در فرانسه حرف اصلی را می‏زد و پیكولی هم كه در دهه‏ی سوم زندگی‏اش بود جذب این افكار شد. او بعدها یكی از مؤثرترین چهره‏های حزب كمونیست شد و سال‏های سال مخالف راست‏های تندرو بود و تا آخر عمر با گروه‏های افراطی در نبرد بود. اما این آشنایی‌ها فضای ذهنی‏اش را تغییر داد، او دیگر یك بازیگر ساده‏ی تئاتر و سینما نبود، آشنایی او با مباحث فلسفی روز پیكولی را به كلی متفاوت كرد. برای همین او سرسختانه از بازی در فیلم‏های معمولی سر باز زد. اما كلی طول كشید تا او توانست نقشی مهم در فیلمی مهم به‏دست بیاورد. خودش معتقد بود بازیگری تواناست كه كشف نشده. برای همین به كارگردان‏های مختلف نامه می‏نوشت و از آن‌ها می‌خواست تا بازی‏اش را روی سن تئاتر ببینند. این كار او یك‏بار جواب داد. او نامه‏ای خطاب به لوییس بونوئل نوشته بود و گفته بود بازیگر جوان بااستعدادی است كه باید او را روی صحنه‏ی نمایش ببیند.

یك روز بونوئل به تماشای تئاتر او رفت و بعد از معرفی خودش پیش دوستان‏اش برگشت. ولی همین ملاقات چند دقیقه‏ای زمینه‏ی بازی پیكولی در شش فیلم بونوئل را فراهم كرد. اولین بازی او در كاری از بونوئل در فیلم «شیطان عدن» یا همان فیلم «مرگ در این باغ» بود. پیكولی در نقش یك كشیش لاغر و ضعیف و نحیف بازی می‏كرد كه ساكن منطقه‏ای جنگلی در برزیل بود. در دومین همكاری او بازیگر فیلم «خاطرات یك مستخدم» شد كه نقشی اغواگرانه بود و باید ژان موروی دوست‌داشتنی را فریب می‏داد. اما فیلم‏های بعدی این دو درخشان‌تر بود؛ اول «بل دو ژور» كه یك فیلم فوق‏العاده از بونوئل بود و پیكولی 42 ساله در آن درخشید. «جذابیت پنهان بورژوازی»، «شبح آزادی» و «راه شیری» هم این همكاری را عمیق‏تر و موثرتر كرد. آن روزها پیكولی دیگر جوان نبود اما همین میانسالی هم به كار او آمده بود و توانسته بود در نقش مردان میانسال جذاب با افكار اسرارآمیز بدرخشد.

در دهه‏ی شصت او نقش‌های درخشان دیگری هم بازی كرد؛ اول در «كلاه» ژان پی‏یر ملویل كنار ژان پل بلموندو بازی كرد و بعد در «تحقیر» ساخته‏ی گدار و فیلم «دخترخانم‏های روشفور» ساخته‏ی ژاك دمی. این شروع یك دوران تازه برای پیكولی بود؛ او با كارگردان‏های موج نوی فرانسه آشنا شده بود كه اگرچه بیشترشان از نظر عقیده كمی با او متفاوت بودند (موج نویی‌ها مائوئیست بودند) اما فیلم‏هایشان وجهی روشنگرانه و روشنفكرانه داشت كه با رؤیای پیكولی برای متفاوت بودن هم‏ساز بود. 

اما همان زمان با ماركو فرری آشنا شد؛ كارگردان ایتالیایی كه می‏خواست فیلم «دلینجر مرده است» را بسازد. پیكولی در فیلم فوق‏العاده ظاهر شد، در نقش مردی كه می‏خواهد همسرش را بكشد و همین كار را می‏كند، تلویزیون تماشا می‏كند، غذا می‏خورد و بعد به هائیتی می‏رود. بازی خونسردانه‏ی او به شدت مورد توجه قرار گرفت و بیش از پیش او را مشهور كرد. اما این دو در یك فیلم فوق‏العاده‌ی دیگر هم همكاری كردند، «پرخوری بزرگ» كه یك تراژدی بزرگ درباره‏ی آدم مدرن بود. اگر بخواهیم كارنامه‏ی او را فیلم به فیلم مرور كنیم باید یك كتاب مفصل درباره‏ی تجربه‏ی او در هر نقش و شیوه‏ی از آب درآوردن شخصیت‏ها بنویسیم اما بگذارید به این نكته اكتفا كنیم كه پیكولی در دهه‏ی شصت بهترین سال‌های كاری‏اش را سپری كرد. 

 

او در دوران كاری‏اش فیلم‏های متفاوتی بازی كرده، اما بین آن‏ها دو فیلم فوق‏العاده هست كه كمتر دیده شده یا كمتر درباره اش حرف می‏زنند. این دو فیلم را كلود سوته ساخته، كارگردانی كه به داستان‏های عاشقانه علاقه داشت و فیلم‏هایی می‏ساخت گرم و سرزنده درباره‏ی عاشق‏های ناكام. «ونسان، فرانسوا، پل و دیگران» و «سزار و رزالی» فیلم‏هایی بودند درباره‏ی مردهایی عاشق‏پیشه كه زنانی فریبنده و اغواگر، آن‏ها را سردرگم می‏كردند. پیكولی كه آن روزها مردی كاملا میانسال به نظر می‏رسید، در قالب مردانی كه عشق به‏شان جسارت داده مدام درگیر پیچیدگی زنان می‌شد. فیلم‏های سوته آن وجه روشنفكرانه‏ی كارگردانان موج نو را نداشتند، بیشتر آثاری خانوادگی و عاشقانه محسوب می‏شدند كه همه‏ی انرژی‏شان را از روابط بین آدم‏ها می‌گرفتند و تلخی و ناكامی بود كه به آن‌ها رنگ و بو می‏داد. همین بود كه از پیكولی یك چهره‏ی متفاوت ساخت. 

 

میشكل پیكولی آخرین بار 5 سال پیش جلوی دوربین رفت، آن‏هم در یك فیلم كوتاه. انگار هیچ وقت این نكته‏ی مهم را از یاد نبرد كه برای بازیگر نقش كوتاه و بلند، مثبت و منفی معنا ندارد و فقط كیفیت است كه مهم است. در پنج سال گذشته دور از عالم سینما بود اما از سیاست هرگز دور نماند. او چپ راسخی بود كه به آرمان حزب كمونیست اعتقاد داشت و به همین دلیل با راست‏گراها می‏جنگید و سرشاخ می‏شد. پیكولی 12 می ‌امسال در 94 سالگی درگذشت،. خانواده‏اش در بیانیه‌ای مرگ او را اعلام كردند اما دلیلش را نه. او وقتی مرد دوباره نام فیلم‏های مهم سینما را به یاد همه آورد، او خودش تاریخ سینما بود، تاریخ سینمای
 روشنفكری اروپا.