روزنامه سازندگی

باشگاه نویسندگان کریم نیکونظر

منتشر شده در تاریخ جمعه 5 مهر 1398 ساعت 23:30

طاووس بی ‌پر/ چرا قصر شیرین فیلم خوبی نیست؟

کریم نیکونظر، دبیر گروه سینما و تلویزیون

«قصر شیرین» فیلم بدی است؛ فیلمی است که بیشتر با ادعاهایش جلو می‌رود تا با آدم‌هایش و قصه‌اش. درباره‌ی خوبی‌هایش لاف زیادی می‌زند و درباره‌ی بدی‌های شخصیت‌هایش بیش از حد اغراق می‌كند. فیلم تازه‌ی رضا میركریمی نه آن‌طور كه دوست‌دارانش می‌گویند درباره‌ی پدری بداخلاق است كه تحت تأثیر رابطه با فرزندانش تغییر می‌كند و مهربان می‌شود نه حتی درباره‌ی عشق یك زن به شوهر خشن‌اش است كه قلب‌اش را به او اهدا می‌كند تا در این زندگی دوام بیاورد. همه‌ی این ادعاها ذهنی و خیالی است، محصول وصله‌پینه‌ی ایده‌های گزاف فیلم در ذهن تماشاگر است تا ماهیت خود فیلم. همیشه این خطر هست كه بعدِ تماشای فیلم گمان كنیم آنچه در ذهن‌مان رسوب كرده همانی است كه فیلم نشان‌مان داده، كه فیلم را در ذهن‌مان كامل كنیم و فكر كنیم فیلمی كه دیده‌ایم همانی است كه به یاد می‌آوریم. چون ذهن برای فهمِ روایت نقص‌ها را می‌پوشاند و از كم‌وكسری‌ها می‌گذرد به نفع تكمیل قصه. «قصر شیرین» هم از این مزیت استفاده می‌كند تا خودش را اثری درباره‌ی عشق، درباره‌ی رابطه‌ی پدر و فرزند و اصلا درباره‌ی جوانه‌زدن مِهر در دل یك آدم وحشی جا بزند. اما مشكل‌اش همان چیزهایی است كه باهاش پُز می‌دهد و به آن می‌نازد و احتمالا بابت‌اش ستایش می‌شود؛ همان ایده‌های كال و نصفه‌نیمه درباره‌ی خوبی و بدی آدم‌ها، تقابل شرارت و نیروی خیر و خشونت و بداخلاقی و مِهر كه در حد اشاره باقی می‌مانند و دراماتیك نمی‌شوند.
ماجرا ساده است؛ «قصر شیرین» قصه‌ی سفری است با سه همسفر دائمی و یك مسافر بین راهی. در منزل‌گاه‌هایی توقف می‌كند و هر بار بخشی از اطلاعات درز پیدا می‌كند و ما را با آدم‌ها و موقعیت آشنا می‌كند. در انتها هم ما چیزهایی می‌دانیم كه دست‌كم دو تا از مسافران از آن خبر ندارند. واضح است كه در پایان انگار معجزه‌ای اتفاق افتاده و از محبت خارها گُل شده. «قصر شیرین» در سه نقطه توقف می‌كند تا بخشی از اطلاعات را ارائه كند و قصه را جلو ببرد. اما این توقف‌گاه‌ها حلقه‌های متصل یك زنجیر نیستند، بیشتر تكه‌های جدا از هم‌اند كه هر كدام ساز خودشان را می‌زنند و قصه‌ی خودشان را دارند كه در چارچوب فیلم معنادار نمی‌شوند. جالب است كه همه‌ی این فصل‌ها هم با كلی جزئیات دقیق طراحی شده‌اند ولی انگار نزدیك‌بینی فیلمنامه‌نویسان و كارگردان مانع شده تا آن‌ها تصوری كلی از اثرشان داشته باشند، كه فیلم‌شان را از دور ببینند و متوجه شوند كه با همه‌ی جزئیات تزئینی، آن‌چه ساخته‌اند بی‌شكل است. انگار جنگل لابه‌لای درخت‌ها گم شده، انگار خودشان در فیلم‌شان و معانی‌اش گم شده‌اند.فاجعه این‌جاست كه توجه به جزئیات دل‌بخواهی هم هست؛ سازنده‌ها در لحظات مرده و بی‌فایده روی جزئیات پافشاری می‌كنند و مو را از ماست می‌كشند اما در نقاط عطف، در اوج و فرود و در روابط بین آدم‌ها كلی‌نگرند و بی‌احتیاط و بی‌حواس. انگار به عمد چیزهای مفید را نادیده می‌گیرند و به عناصر بی‌فایده اعتبار می‌بخشند. فیلم پُر است از موقعیت‌های غیردراماتیك كه با وسواس ساخته شده‌اند، لحظاتی كه به ظاهر معنا دارند اما علیه خودشان عمل می‌كنند و به همان اندازه كم‌اند لحظاتی كه دراماتیك‌اند. این ایراد از همان یك‌سوم ابتدایی دیده می‌شود. در فصل گلخانه معلوم است كه سازندگان فیلم كنار سیر وقایع و ارائه‌ی جزئیات درباره‌ی شیرینِ غایب، دنبال یك‌جور ابهام اخلاقی هم هستند‌؛ وقتی جلال (حامد بهداد) متوجه می‌شود كه صاحب گلخانه به زن‌اش نظر داشته به او سیلی می‌زند. این سیلی هم‌زمان دو معنا دارد؛ هم می‌تواند نشانه‌ی عشق جلال به شیرین باشد هم از روی ناچاری برای از دست نرفتن غرورش. از نظر معنایی كاركرد این سیلی درست است اما از نظر دراماتیك كل این فصل فُكاهی است. چرا؟ چون صاحب گلخانه درحالی‌كه چشم در چشم جلالِ عصبانی دوخته به او می‌گوید كه زن‌اش در رابطه زیادی حساس است! آدم اگر آدم باشد و عقل‌اش سر جایش، می‌داند كه روبه‌روی مردِ خشمگین نباید لُغُز بگوید و از زن طرف بدگویی كند. این نوع رفتار چیزی نیست جُز این‌كه خالقان فیلم دنبال نمایش خشونت مرد و ساخت یك موقعیت اخلاقی بوده‌اند تا كل  موقعیت را معنادار كنند. اما بی‌دقتی در پرداختن به واقعه، آن را از معنایش تهی كرده. نه مرد در این لحظه خشن جلوه داده می‌شود نه عشق او بازگو می‌شود و نه حتی غیرتِ مرد درك می‌شود. ما نمی‌دانیم دم خروس را باور كنیم یا قسم حضرت عباس را؛ ول كردن شیرین را بپذیریم یا عشق و تعصب مرد را به او. این وسط معلوم است كه جزئیاتی نادیده گرفته شده، جزئیات مفیدی كه می‌توانستند كل این صحنه را باورپذیر كنند و به آن اعتبار ببخشند. در عوض ریزه‌كاری‌هایی توجه را جلب می‌كنند كه بی‌فایده‌اند. این دوگانگی نه فقط در فیلمنامه كه در تدوین و كارگردانی هم هست؛ دیدن زنی كه رخت پهن می‌كند یا از اتاقی بیرون می‌آید و نگاه شخصیت‌ها را می‌دزدد حامل هیچ معنایی نیست كه كارگردان و تدوین‌گر روی آن‌ها مكث می‌كند. وقتی به كل فیلم نگاه می‌كنیم، متوجه می‌شویم كه این وضع در مراحل بعدی پیچیده‌تر و عجیب‌تر هم می‌شود؛ وقتی ماشین آقاجلالِ قصه را به‌خاطر سرعت بالا نگه می‌دارند ایده‌های ریزودرشتی می‌بینیم كه معلوم نیست چرا كنار هم قرار گرفته‌اند. اصل ماجرا این است كه خلوتی پیدا شود تا زنِ قصه سر از واریز 50 میلیون درآورد و معلوم شود پولی به حساب آقاجلال واریز شده. مهم‌تر این است كه زن بفهمد جلال با آقارضا (همان شیرینِ غایب قصه) اس‌ام‌اسی تماس داشته. اما این موقعیت به چی ختم می‌شود؟ به دادوفریاد زن برای این‌كه بچه می‌خواهد، كه می‌خواهد از زندگی آقاجلال خارج شود، كه جلال او را سركار گذاشته و به اندازه‌ی یك بچه هم به او اعتماد ندارد. او به جلال شك كرده كه مبادا با زن‌اش رابطه‌ی عاشقانه‌ای دارد و به او نگفته و این شك، با پیام‌های توی گوشی تلفن و ماجرای دوچرخه خریدن برای بچه كامل می‌شود. ما كه در جایگاه دانای كل هستیم، می‌دانیم آقاجلال تماسی با خانواده‌اش نداشته اما زن صیغه‌ایِ او حق دارد ادعاهای جلال را باور نكند. ولی این حق، به واكنش اخلاقی مثبتی نسبت به او ختم نمی‌شود، چون فیلم زن را بابت این شك‌اش ملامت می‌كند و او را مزاحم می‌داند، اصلا حس او را نسبت به جلال نامشروع می‌داند چه حتی اگر جلال این كارها را هم كرده باشد باز هم دست به عمل نامعمولی نزده؛ برای پسرش دوچرخه خریده و با زن‌اش خوش‌وبش كرده است. ولی فیلم زنِ دوم قصه را دوست ندارد و او را می‌راند و تماشاگر را در موقعیتی قرار می‌دهد كه او را بابت حساد‌تش سرزنش كند. بنابراین هم در رفتار زن اغراق می‌كند، هم در بیان‌اش یك‌جور حسادت می‌گنجاند و هم در نمایش‌اش زنی لوند و باكرشمه نشان می‌دهد. ادعایش برای بچه خواستن را هم به چیزی تنانه تقلیل می‌دهد چون احتمالاً سازنده‌ها عارشان می‌آید كه این زن، مردِ قصه‌ را دوست داشته باشد. به همین دلیل هم هیچ‌كس به زن توضیح نمی‌دهد كه دارد اشتباه می‌كند، كه برای او ماجرا را روشن كند. عوضِ توضیح به او چه می‌بینیم؟ زنی در حال جیغ‌و‌داد كه می‌خواهد ماشین بگیرد و برود. فاجعه‌بارتر این‌كه او مثل خُل‌و‌چل‌ها یك‌باره نظرش عوض می‌شود و تصمیم می‌گیرد تا با آقا جلال بماند. فیلم به‌جای ایجاد یك دوگانه‌ی تازه درباره‌ی عشق جلال به شیرین، از مسیر خارج می‌شود و سرش را با تحقیر زن دوم گرم می‌كند. كه چی؟ واقعا معلوم نیست. اصلا اگر این زن تا این اندازه مزاحم است چرا حذف نمی‌شود؟ با بودنِ او چه چیزی به فیلم اضافه شده كه با رفتن‌اش از فیلم كم می‌شود؟ 
این‌ها را بگذارید كنار جزئیاتی مثل تهدید پلیس راهنمایی به‌خاطر رشوه‌ای كه گرفته یا سیگارهایی كه پسربچه‌ی فیلم از سر لج لِه می‌كند. این نكات چه كمكی به درام می‌كنند؟ قصه را در چه محدوده‌ای گسترده می‌كنند و چه وجهی را نشان می‌دهند؟ گفتم كه «قصر شیرین» پُرِ جزئیات نالازم و به‌دردنخور است كه روی‌شان تأكید می‌شود؛ محصول همدستی فیلمنامه‌نویس، كارگردان و تدوین‌گر.ایستگاه سوم فیلم وضع دردناك‌تری دارد؛ این فصل‌ مهم‌ترین لحظات فیلم را می‌سازد؛ نقطه‌ی عطف دومی كه ما را با یك تغییر دراماتیك روبه‌رو می‌كند. در این فصل است كه یخِ رابطه‌ی پسر با پدر آب شده و حالا این دو در معرض یك رابطه‌ی بامعنا قرار می‌گیرند. ولی چطور؟ باز هم فیلمنامه‌نویسان و كارگردان سرِ ما را با جزئیات بیهوده گرم می‌كنند تا ما متوجه نشویم این تغییر از دل چه دادوستدی بیرون آمده و چه‌چیز باعث تغییر رابطه شده. ترس؟ حس غمخواری؟ رابطه‌ی خونی؟ اگر همه‌ی اینها را در ارتباط با پسر بپذیریم چه‌چیزی باعث تغییر رابطه‌ی پدر با او می‌شود؟ پدر چطور و چه زمانی تغییر می‌كند؟ آیا موقع درگیری سرش به سنگ می‌خورد؟ تماشاگر كه از اول منتظر بوده تغییر بامعنایی در رابطه‌ی پدر وفرزندان ببیند، این‌جا می‌تواند رشته‌ها را به هم گره بزند. واقعیت این است كه اتفاقی نیفتاده كه منجر به دگرگونی این رابطه شود. اصل قصه این است؛ رابطه‌ای كه به شكل باسمه‌ای و بی‌منطق قطع شده بود و باید به شكل كاریكاتوری برقرار می‌شد.
راستش «قصر شیرین» همراه «امروز» و «دختر» سه‌گانه‌ی ضعیف میركریمی را كامل می‌كند. هر سه‌ی این آثار با ادعاهای بزرگ ساخته شده‌اند؛ فروتن و متواضع به‌نظر می‌رسند اما نسبت به زن، نسبت به آدم، نسبت به رابطه‌ی افراد با یكدیگر دچار سوءتفاهم‌اند و بدتر این‌كه فرم ناقصی دارند و گول تجربه‌گرایی‌شان را می‌خورند. بعدِ این سه‌گانه امیدوارم رضا میركریمی فیلم بهتری بسازد، فیلمی كه واقعا فروتن باشد و از شر نزدیك‌بینی در امان بماند. میركریمی فیلم خوب كم ندارد، پس می‌شود امیدوار بود به فیلم بعدی... .